تبليغاتX
دلخسته

دلخسته

 
 
About Me

My Blog
My Archive
My Categories

Daily Links
Friends Link
Template By

سفارش قالب
داریوش قالبساز

 
 
دوشنبه سی و یکم فروردین 1388

         مژده                     مژده                  مژده  

وبلاگ http://delkhaste-g.blogfa.com/  رو با دلنوشته های خودم آپ کردم

                                        منتظرما

+ نوشته شده در  ساعت 12:32  توسط غزل  |   
 
سه شنبه سیزدهم اسفند 1387

:::[ عزيزم، لطفا دست منو بگير ]:::


دختر کوچيک و پدرش از رو پلي ميگذشتن. پدره يه جورايي مي ترسيد، واسه همين به دخترش گفت: «عزيزم، لطفا دست منو بگير تا نيوفتي تو رودخونه.» دختر کوچيک گفت: «نه بابا، تو دستِ منو بگير..» «فرق ش چيه؟» پدر که گيج شده بود پرسيد.
«تفاوت خيلي زيادي داره» دختر کوچيک جواب داد: «اگه من دستت رُ بگيرم و اتفاقي واسه م بيوفته، امکانش هست که من دستت رُ ول کنم. اما اگه تو دست منو بگيري، من، با اطمينان، ميدونم هر اتفاقي هم که بيفوته، هيچ وقت دست منو ول نمي کني.»


در هر رابطه ي دوستي اي، ماهيت اعتماد به قيد و بندهاش نيست، به عهد و پيمان هاش هست. پس دست کسي رُ که دوست داري رُ بگير، به جاي اين که توقع داشته باشي اون دست تو رُ بگيره..

+ نوشته شده در  ساعت 0:14  توسط غزل  |   
 
سه شنبه بیست و سوم مهر 1387

 

سخت است می نوش کسی دیگر بود 

                 شمع شب خاموش کسی دیگر بود

                  با یاد کسی که دوستش می داری

یک عمر در آغوش کسی دیگر بود

+ نوشته شده در  ساعت 13:4  توسط غزل  |   
 
چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386

                       نیمه شب با جن........(کاملا واقعی)

همه خواب بودن منم مثل شبای دیگه آروم روی تختم دراز کشیده بودمو به همه چیز فکر می کردم. تنها صدای خرو پف بچه ها بود که شنیده می شد. حدود ساعت ۳ نصف شب بود که چشمامو بستم تا بخوابم. آروم چشمامو بستم . دلهره عجیبی داشتم. ناگهان حس کردم یکی بازو هامو با دستاش گرفته.تمام بدنم خشک شده بود و هر چه می خواستم داد بزنم نمی تونستم . فقط با سر انگشتم تو نستم پشت چشماشو لمس کنم. به نظر می رسید چشمای کشیده ای داشته باشه.تنها چیزی که می گفت واژه هیسس بود و من توی دلم می گفتم بسم ا.. تا ازش راحت بشم. صورتشو به صورتم نزدیک کرده بود و منو می بوسید.تمام بدنم خشک شده بود تا این که راحت شدم. چشمامو باز کردم یه سیاهی از جلو چشمام رد شد و بعد صدای بسته شدن در اتاق اومد.........

وای شب وحشتناکی بود. ولی اولین بار نبود که اذیتم می کردن. بچه ها حرفمو باور نمی کردن تا دیشب.......

پدر بزرگ یکی از بچه های اتاق(که  کتاب باز می کنه)  بهش گفته بود اسم چند نفر از دخترای اتاق با این خصوصیت رو بگو. دوستم من و یکی دیگه از بچه ها رو معرفی کرده بود. تا این که دیشب دوستم به من گفت:پدر بزرگش واسم خوابی دیده و بعد کتاب زندگیمو باز کرده .گفته بوده این دختر توسط جن ها اذیت می شه. بعدش چند ایه و سفارش از پدربزرگش واسم نقل کرد تا از شرشون راحت بشم.

می دونم شاید باورت نشه ولی همین اتفاقات باعث شده در مورد جن ها کنجکاوی کنم و یه چیزایی درموردشون یاد بگیرم.حالا آرزومه با یکیشون دوست بشم

از جن هایی (البته جسارت نشه از ما بهتران) که مشتاق دوستی می باشند تقاضا می شود به وبلاگ من بیاین و درخواست دوستی بدهند

 

+ نوشته شده در  ساعت 14:38  توسط غزل  |   
 
دوشنبه پانزدهم بهمن 1386

خاك

خاك عاشقی می داند، گريه می كند، رنج می كشد

و صبر می كند، سر به آستان مرگ می گذارد، بر شانه هايش گريه می كند

اما نمی ميرد، خاك عاشقی صبور است، بر برگ های پاييز بوسه می زند

تقدير جهان را عوض می كند، جوانه ها را بيدار، و درخت ها را خواب می كند

اما خود، هرگز نمی خوابد، خاك عاشقی صبور است، كه سال ها و سال ها

برای آسمان صبر می كند،و من، همانم، كه از خاك آمده ام

چون خاك عاشقم، و چون خاك، روزی، صبوری را هم خواهم آموخت


+ نوشته شده در  ساعت 19:56  توسط غزل  |   
 
جمعه پنجم بهمن 1386

 

Khodaya fekr nemikardam inqadr baram sakht bashe, aslan nemifahmam chem shode. Man ke inqadr zaif naboodam. Man khaili rahat mitoonestam be khodam mosalat sham. Mage che etefaqi oftade ke inqadr beham rikhtam. Ke inqadr zendegi baram sakht shode?? Aslan nemifahmam. Shodam mesle in  nini kocholoohaye ehsasati. Ahhhh az khodam badam oomade. Khaili zaif shodam  va aslan fekram kar nemikone.

Pas oon eradam  koosh???? Manteqam koja rafte????

Y khodaya kash mishod zendegi ro oontor ke mikhaim pish mibordim ya hadeaqal mishod bakhshhai az fekremoon  va khateratemoon ro pak mikardim.

Zehnam kar nemikone. Khodaya komakam kon. Sabram ro ziad kon. Delam ro sang kon,…hamontor ke دوست داشتن ro behem amookhti. فراموش کردن   ro behem biamoz                                     

+ نوشته شده در  ساعت 7:20  توسط غزل  |   
 
سه شنبه چهارم دی 1386

کاش دلی نداشتم از اول...


و اگر دلی داشتم، کاش دلداری بود...


و اگر دلداری بود، کاش دلی داشت...


و اگر دلی داشت، کاش به من می‌داد...


و اگر به من می‌داد، کاش هرگز پس نمی‌گرفت...


و اگر پس می‌گرفت، کاش از اول نمی‌داد...


و اگر از اول نمی‌داد، کاش اصلا دل نداشت...


و اگر دل نداشت، کاش دلداری نبود...


و اگر دلداری نبود، کاش دلی نداشتم از اول

+ نوشته شده در  ساعت 13:27  توسط غزل  |   
 
یکشنبه دوم دی 1386

اهل دانشگاهم
روزگارم بد نيست
تك ژتوني دارم ، خرده هوشي ، سر سوزن پولي
من تريپي دارم بهتر از هر مانكن
جزوه اي پر ز زيراكس دوستان
و علومي كه در اين نزديكيست
لاي اين واحدها ، پاي آن برگ سفيد
توي پروندهء مشروطي و كسر واحد
اهل دانشگاهم
پيشه ام الافيست
گاهگاهي ميروم دانشگاه
تا كه سيمايم را استاد ببيند به كلاس
بلكه غيبت را حاضر بكند
كه ز آموزش من ، جان سالم ببرم
چه خيالي چه خيالي... ميدانم
خوب ميدانم ...
غيبتم بسيار است
حذف درس و كسريم اجباريست
من به مهماني كسري رفتم
من به پشت اندوه
من به ايوان هراساني و خواهش رفتم
رفتم از پلهء پاچه خواري بالا
تا به كوي استاد
تا به هواي نمره و استدعا
تا شب حسرت پاس كردن رفتم
نمره هاي اندك
استاد در آرزوي لحظه اي آرامش
شاگرد در آرزوي نمره اي افزايش
ياد هر درد و غم و بي پولي
تا كه شايد دل استاد به رحم بيايد
اي دريغ از يك و نيم نمرهء پر پوچ و بها
من دانشجو ام
شغل من خوش تيپيست
گوشي ام يك نوكيا
عينكم آفتابيست
در خيالم جريان دارد پول ، جريان دارد كٍيف
مد ، از طرز لباسم پيداست
چشم ها را بايد شست
پشت لنز بايد برد
كار ما نيست شناسايي لنز رنگي
كار ما شايد اينست كه در افسون عينك ، چهار چشم باشيم
پشت كافي نت اردو بزنيم
چشم بر آي دي يك دوست بدوزيم و سر كار برويم
عينكي بايد داشت
عينكي آفتابي
كه در ظهر و غروب آفتاب
روي چشم و همه دم بر سر و موي و يقه و جيب كنار شلوار
بنهيم و به همه پز بدهيم
موها را بلند بايد كرد
تا دم شانه و كتف و كمرو تا پاها
و ژلي بايد زد
كه همه برق زند تا ببرد چشم طرف
گيس ها بايد كرد
تيپ ها بايد ساخت
جور ديگر بايد گشت
كفش نوك تيز و كتاني ، گهگاه
شلوار لي گشاد ، ليزري و هم دمپا
دو سه تا سيم كارت و هندز فري و يك همراه
بيني عمل شده سر بالا
ريش لنگر صفت و هي اصلاح
اسم من دانشجو است آيا ؟ ! ...

+ نوشته شده در  ساعت 10:58  توسط غزل  |   
 
یکشنبه یازدهم آذر 1386

               شکست

 

 من پذیرفتم شکست خویش را

 

                        پندهای عقل دوراندش را

 

من پذیرفتم که عشق افسانه است

 

                         این دل دردآشنادیوانه است

 

می روم شایدفراموشت کنم

 

                         بافراموشی هم آغوشت کنم

 

می روم ازرفتن من شادباش

 

                          ازعذاب دیدنم آزاد باش

 

گرچه توتنهاترازمن می روی

 

                          آرزودارم ولی عاشق شوی

 

آرزودارم بفهمی دردرا

 

                          تلخی برخوردهای سرد را

 

+ نوشته شده در  ساعت 13:12  توسط غزل  |   
 
یکشنبه یازدهم آذر 1386

+ نوشته شده در  ساعت 13:10  توسط غزل  |   
 
 

خدمات وبلاگ نويسان-بهاربيست

JavaScript Codes بزرگترین سایت جاوا اسکریپت ایران